Naft e Pars
 
 


سال هفتم
شماره 82
خرداد 1389


 
       
 



خشكسالي

نويسنده: كارلوس سالازار هرره را

مترجم: تكيكاووس جهانداري


    
    به يكي از ني زنهايي مي مانست كه پدرانش نقش آنها را در سنگ كنده اند. خشك و بي حركت، ساعت هاي پي در پي چمباتمه زده بود.
    چهره اش در پرتو انعكاس سبزفام بوته هايي كه هنوز به كلي سبزي را از دست نداده بودند، سنگي خزه بسته را مي مانست.
    در انعكاس سبزي اين چند بوته، بومي، بيرون، جلو در كلبه بي كوچكترين حركتي چمباتمه زده بود، گفتي او و قلبش در خاك ريشه دوانده اند.
    چندان در آنجا به حال چمباتمه نشسته بود كه خود به رنگ كلبه درآمده بود.
    كلبه اي در دل جنگل هاي پژمرده، خشكيده و خاموش در اين خشكسالي، تنها صدايي كه از آن برمي خاست، صداي سوسك هاي ماوا گرفته در آن بود.
    اين كلبه به دست خود او از عَشَقه ها به هم بسته شد؛ برگ هاي موز سقف آن بود و با پوست درخت و خاك فراهم آمد.
    در كلبه زن بومي است، يعني همسر او. آبگير صاف و زلالي است كه پرتو ماه در آن منعكس مي شود. آري چنين است اين زن: بسان جنگل ها رازدار و اسرارآميز.
    آسمان نمي بارد و نمي بارد.
    سوسك ها ديگر از طلبيدن باران خسته شده اند.
    از همه درختان تناور برگ فرو مي ريزد.
    زمين و خورشيد، آب رودخانه را تا قطره آخر مكيده اند.
    برگ، برگ، برگ: برگ هاي زردي كه ديگر توانايي بند شدن به شاخه ها را در خود نمي بينند. برگ هاي خشكيده در تمام گوشه ها و كنارهاي جنگل.
    آبشخورهايي كه خوكان در آنها گلويي تازه مي كردند، خشكيده. پرچم شكوفه ها نيز پژمرده.
    عَشَقه ها خشك و بستر چشمه ها بي آب است و زبان نيز در كام جانوران خشكيده و چشمه قلب ها نيز يكي بسان ديگري خوشيده.
    زن بومي با گام هايي خسته از كلبه به درآمد. برجاي ايستاد، مرد بومي را نگريست، كلبه را نگريست. نگاهي دراز به راه سوزاني افكند كه در دل كوهها كشيده بود. باز به مرد بومي - رفيق راه زندگيش - روي نمود، به او نزديك شد؛ چندان كه دامانش با او تماس پيدا كرد. منتظر مانده اما شوهر دهان به سخن نگشود. زن به راه افتاد، مي گريخت، اما آرام، بسيار آرام.
    مرد برجاي ماند، سر را ميان دست ها پنهان كرد. دست هاي در هم پيوسته اش به روي زانو بود و او چهره را در كف دست ها مي فشرد.
    خاموشي گسترده شد و به كلبه كه به كلبه اي غيرمسكون مي مانست چنگ انداخت.
    زن به او همه چيز را گفته بود، تهديد كرده بود كه او را ترك خواهد گفت، براي هميشه خواهد رفت، زيرا بيش از آن بردباري نمي توانست. زيرا او را دوست نمي داشت. زيرا اين سكوت مانند غده اي در حال نشو روح او را مي خورد و به درد مي آورد.
    مرد بومي مي خواست به او چيزي بگويد؛ اما هرگز چيزي نگفت، اين بار هم نگفت. كلام مناسب پيدا نمي شد، از دهان او بيرون نمي آمد، در او نبود.
    و زن بومي جز اين نمي خواست. نيازمند كلامي چند بود تا خاموشي را بترساند و بگريزاند، قدري نرمي مي خواست تا از درازي ساعت ها بكاهد و لبخندي تا با آن كلبه را رنگ و رخي بدهد. شايد هم ناز و نوازي . . . اما نه! اين ديگر خواهش بي جايي بود.
    مرد و زن بومي آن نقطه را كه راهها به هم مي پيوندد و يكي مي شود نمي يافتند.
    زن با گامهاي آهسته مي گريخت. پايش تا مچ در برگهاي پژمرده فرو مي رفت و از سينه اش آهي پردرد برمي آمد كه تا چشمانش مي رسيد.در آن روزها نه مي توانست و نه مي خواست كه شوهرش را ترك كند. اما اكنون. . . آري! اكنون كه كودكي در زهدان خود داشت، با همه وجودش مي گريخت.
    مي گريخت، زيرا مي ترسيد مرد بومي با نگاهي از سر بي اعتنايي كودكي را كه در شكم دارد نيست و نابود كند. نه هرگز چنين نبايد بشود. نه از آن جهت كه او كودك را تنها براي شخص خودش مي خواست، ابداً.
    مي خواست كه فرزندش را قسمت كند، آن هم به دو قسمت مساوي.
    مي خواست او را بين دو دلسوزي و مهرباني تقسيم كند، چنان كه نيمي از دلهره ها و نگراني ها و نيمي از شادي ها و خرسندي ها بهره هر يك گردد.
    اين هم براي او به تنهايي زياد بود.
    خداي بزرگ، همه رودها خشكيده اند!
    براي آنكه مرد بومي كودك را با نگاه بي اعتناي خود نكشد، زن ازين در با او سخني نگفته بود. مرد بومي نمي دانست كه پسري خواهد داشت و هرگز هم از اين راز در آينده آگاه نمي شد. البته قامت زن به خوبي از اين سر درون خبر مي داد، اما اين به شرطي بود كه مرد بومي همسر خويش را به نگاهي مي نواخت. ولي او هرگز چنين نكرد.
    راه به دراز كشيد و از آن تف آتش برمي خاست. راهي بود دراز و بي برگ و بار، درست مانند زندگي. . .
     و . . . اگر پي برده بود چه؟ گام ها با تاني بيشتري برداشته شد، زن بر جاي ايستاد. از كجا كه مرد خود چشم به راه چنين چيزي نباشد؟ و زن باز با تصميمي ناگهاني به حركت درآمد، اما در جهت عكس، به سوي كلبه.
    تند مي رود، تندتر مي رود. تمام راه را مي دود.
    برگ هاي مچاله شده زير پايش خرد مي شود، مانند نواي نرم زنگوله ها يا كوفتن قلب، صدايي از آنها مي خيزد.
    وه كه راه چه كوتاه است!
    در آن دوردست سياهي كلبه به چشمش آمد. جلوي كلبه، مرد بومي، به همان حال كه او را ترك كرده بود، نشسته بود: درست مانند ني زن سنگي: چمباتمه زده. مانند سنگي خزه بسته. بيرون از كلبه. جلوي در ميخكوب شده. به رنگ كلبه، خاموش، قلب . . . زن دو دل و بيمناك نزديك شد. چون سگ ماده بي صاحبي كه در كمين تكه گوشتي است مي ترسد، مي لرزد.
    و مرد بومي از جاي نمي جنبد.
    زن به خود دل مي دهد و ماجرا را به شوهرش باز مي گويد، گفتني ها را در يك جمله مي گويد و منتظر مي ايستد. مدتي دراز، بسيار دراز به انتظار مي ايستد.
    آيا اين خاموشي هرگز پايان ندارد!
    دل در بر زن از فرط شادي بي پايان مي تپد. مرد بومي در سراسر زندگي چشم به راه فرا رسيدن اين لحظه بود. حالاست كه همسر و كودك او، يعني فرزند كوچك خودش را در آغوش بكشد.حالاست كه بايد آنچه را از عهده گفتنش برنمي آمد افشا كند. مي خواست بخندد، از فرط شادي فرياد بزند. . . اما نمي توانست.
    دلش مي خواست با دست ها سينه اش را بشكافد، تا اين زن به اسرار درونش واقف شود. مي خواست شكر اين نعمت را بگذارد. اما . . . آوايي از او برنيامد، بي حركت برجاي ماند، سر را ميان دو زانو فرو برده بود.
    ياراي سخن گفتن نداشت. يا كلامي نداشت كه بگويد و يا خشكسالي هر سخني را در او كشته بود.
    از مادر چنين زاده بود!
    زن روي گرداند تا به سوي جنگل بگريزد.
    مرد بار ديگر كوشيد تا او را بخواند و از رفتن باز دارد، اما باز صدايي از او برنيامد. كوششي كرد تا برخيزد و به دنبال او بدود؛ اما پايش گفتي در خاك ريشه دوانده است.
    به حال چمباتمه برجاي ماند، درست مثل ني نوازان.
    سرانجام سربرداشت و نگاهي بدرقه راه زن كرد؛ اما هر چه ديد مبهم و در هم بود:
    آيا داشت كور مي شد؟ يا عرق كرده بود؟ دستي بر چشم كشيد و باز به همان راه خيره شد. اكنون ديگر تصويري صاف و روشن در برابر ديده داشت، ولي بار ديگر قامت رفيق راه زندگيش كه از چنگ خاموشي
    مي گريخت لرزان شد.
    نه، آنچه نگاه او را تيره و تار مي كرد عرق نبود. چيزي بود كه از چشمه چشم روان مي شد.
    
    
    بيوگرافي
    كارلوس سالازار هرره را، در1906 در كاستاريكا زاده شد. در نويسندگي، طراحي و پيكرتراشي دست داشت. در داستان هاي او اغلب مي توان آثار دست هنرمندي نقاش و پيكرتراش را سراغ كرد. در قطعه »خشكسالي«، نويسنده براي نماياندن حالت سكون و جمود، تا آنجا كه مقدور بوده است، از به كار بردن »افعال« كه با حركت ملازمه دارد خودداري ورزيده است.
    


تعداد خوانندگان اين مطلب: 87


      

 

 
شماره جديد